به نام حضرت حق

هر شروعی یه پایانی داره . یه روز این وبلاگ شروع شد و حالا هم وقت خداحافظیه... از وقتی این وبلاگ رو راه انداختم

خاطرات خوش و ناراحت کننده زیاد دیدم... رفتن به کربلا ، دخترم سوگند ، شروع تنهایی همیشگی من ، اومدن م_ط به زندگیم و...

همه ی اینها خاطراتی بودند که داشتم اما حالا تصمیم به رفتن دارم برای همیشه ، رفتنی باید بره ... شاید یه روز تو یه حالی دوباره یه وبلاگ جدید ساختم و دوباره نوشتن رو شروع کردم اما میدونم که حالا وقته رفتنه...

خدایا تو توی این چندوقت انقدر به من لطف کردی که بعنوان یه بنده بعنوان دختر کوچکت حسابی شرمندتم... انقدر که گریه های هر

شبم رو پایانی نیست و تنهایی من رو فقط تو میبینی و پر میکنی.... میدونی که امید دوباره به زندگیم برگشته با مهارت هایی که کسب

کردم ، با بدست اوردن رضایت پدر و مادرم، با خنده ها و گریه ها م با خودم، با دور ریختن خاطرات گذشته، با پرپر کردن تمام گل های خاطره....  هر لحظه حس بهتری دارم.... و همه ی اینها رو مدیون تو هستم و بس.

من همونی شدم که همیشه آرزوش رو داشتم ، همونی که همیشه خودم و همه ازم انتظار داشتن. تعریف از خود نباشه دوست داشتنی تر شدم منظورم اینه که خیلی ها سعی میکنند بهم نزدیک بشن . حس خوشایندیه.... اما من مال خودم هستم و بس.

من این وبلاگ و ایمیلم رو برای همیشه کنار میذارم و مثل  زندگی تازه ام تو ی دنیای مجازی هم هویت تازه ای برا ی خودم میسازم.

خدایا ممنون بخاطر همه ی خوبیهاو مهربونی هات.

ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما به کجا میری عزیزم قفس تموم دنیا...

روی شاخه های دور ی چه خوشی داره صبوری وقتی خورشیدی نباشه تو همیشه سوت و کوری...

میگذره روزای عمرت...

خداحافظ.

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید